شمه ای از کتاب:
روزي از روزهاي اواخر تابستان و اوايل پاييز ميرزا اسدالله پشت بساطش نشسته بود و داشت روي لوح بچه مكتبي ها سر مشق مي نوشت كه «راستي كن كه راستان رستند» و «جود استاد به زمهر پدر» و از اين جور پند و اندرزها كه هيچ شاگردي از معلمش و هيچ پسري از پدرش گوش نكرده و نه يكبار و دوبار بلكه سي و پنج بار . به قلم نستعليق خوانا و كشيده ي سين ها هفت نقطه و بلندي دسته ي الف ها سه نقطه و قلمش جرق و جروق صدا مي كرد. آفتاب داشت مي پريد و از دهانه ي در مسجد سوزي مي آمد كه نگو...